تبليغاتX
عاشقی تنها فرصت زیستن است

قالب پرشین بلاگ


عاشقی تنها فرصت زیستن است
عاشق آنست که نداند در طلب است که اگر بداند طالب نیست ،کاسب است * فرهادصفت
وقتی که میروی

هر لحظه آینه دار خاطره ای از تو می شود

گویی که عقربه ها ایستاده سوگ می گیرند

و رنگ زرد بر تمامی نقشها امیر می گردد

سکوت فرمان به قتل لشگر انبوه واژه خواهد راند

ومن تمامی آبهای دنیا را

شاید فقط به رسم خوشایند رجعت تو

پشت سرت اشک خواهم ریخت

و تا رسیدن دوباره ات ای وصف همدلی

چشم انتظار بودن ناز تو می شوم

یه نوشته قدیمی از خودم

[ دوشنبه 25 اردیبهشت1391 ] [ 19:42 ] [ کامبیز فرهادصفت ]
روزه سکوت میگیرم

و تا افطار ِ صدای تو

نمی شکنمش

روزه میگیرم لبهایت را

لذت افطارش

یعنی بهشت

[ سه شنبه 19 اردیبهشت1391 ] [ 14:49 ] [ کامبیز فرهادصفت ]
ای تازه تر ز معنی باران مرا بخوان

من تشنه مانده ام به چشمه چشمان روشنت

سردار سرزمین سبز سواران صبحگاه

یک دشت بی افق

یک آسمان تب زده یک روح پر عطش

چشم انتظار لمس لطیف نگاه توست.

یک حجم شعله ور ز خیالت همیشه هست

حتی زمان رویش گلهای بودنت .

حالا تمام ثانیه ها شاهدند که

من لحظه ای بدون حضورت نبوده ام

اما فقط برای تو اقرار میکنم

سخت است با تو بودن و دور از تو زیستن

 شعر از خودم

[ شنبه 9 اردیبهشت1391 ] [ 18:53 ] [ کامبیز فرهادصفت ]
مـــــــــــــرد است دیگر...
گاهی تنــــــد میشود گاهی عاشقانه میگوید!!
غرورش آسمان و دلش دریاست...
تو چه میدانی ازبغض گلو گیر کرده یک مـــــــــــــرد!!
تو چه میدانی که شایــــــد چشمانت دنیای او شده..
تو چه میدانی از هق هق شبانه او
که فقط خودش خبــــــــــردارد و بالشش!!!!

مـــــــــــــرد را فقط مـــــــــــــرد میفهمد و مـــــــــــــرد

توضیح: شاعر شعر متاسفانه برایم ناشناس بود

[ شنبه 2 اردیبهشت1391 ] [ 8:50 ] [ کامبیز فرهادصفت ]

سالها گذشته است و

من و تو

در توقفی ناگهانی میان گردش ثانیه ها

رو در روی هم قرار میگیریم

تو در چشمان من مینگری

و من

بی آنکه دلم بلرزد

به جایی مبهم در گذشته پرتاب میشوم

در یاد آوری خاطرات گم شده ام

کسی شبیه توست

با همان لبخند همیشگی...

خاطرات ...مرا تا دور دستهایی سیاه میبرند

درست همانجا که تو

جنگل سبز باورهایم را به آتش کشیدی

نام کوچکم را که بر زبان میآوری

سفر تمام میشود و من همچنان روبرویت ایستاده ام

باز با لحن همیشگی ات مرا به نام میخوانی

اما افسوس که من به خاطر نمی آورم

چشمانت غریبه گی میکنند

مگر تو روزگارانی با من آشنا بوده ای؟؟؟

یاد سالهای جوانی مرا می آزارد

روحم دیگر توان له شدن زیر گامهایت را ندارد

بزرگ شده ام

آنقدر بزرگ که قندیل بغض را فرو میدهم

نگاه اشکبارم را از چشمانت میگیرم

قلبم را در مشتهایم میفشارم

در آغوش کشیدنت را موکول میکنم به رویاهای شبانه ام

قدم بر میدارم از تو

-تو که آشنا میخواستمت-

و آرام و سنگین عبور میکنم

نگاهِ بر من جا مانده ات را به دوش میکشم

و تورا......

عزیز روزهای جوانی ام...

به خدا میسپارم!

شعر از خانم سحر محمدی

[ سه شنبه 15 فروردین1391 ] [ 10:0 ] [ کامبیز فرهادصفت ]

اتفاق‌ها، همیشه بزرگ نمی‌افتند.
به وسعتِ میلاد و مرگ نیستند همواره.
به بی‌کرانیِ طلوع و غروب هم نیستند
که باید
روبه‌رویِ آفتاب
خیره ایستاده باشی
تا سایه‌ی بلندِ اتفاق
از سرت بگذرد.
گاهی،
اتفاق،
مثل برگی به بوسه‌ی نسیمی می‌افتد
و فریاد خِش‌خشِ خُرد شدنش
پژواکی درونی است
که جهان را نمی‌پریشاند
امّا

از قلب تا گلو را می‌خراشد

شاعر: آقای صالحی بافقی

[ شنبه 27 اسفند1390 ] [ 14:52 ] [ کامبیز فرهادصفت ]
تو رفته ای
و فرقی‌ نمی‌‌کند چرا
برایِ کسی‌ که با امروز
سالهاست که مرده است
هر گونه محاسبه ای در بعد زمان
...
مضحک‌ترین اتفاقِ ممکن است

( رفتنِ او حادثهٔ بود ... ماندنِ من فاجعه )

خانم نیکی‌ فیروزکوهی
[ شنبه 6 اسفند1390 ] [ 19:18 ] [ کامبیز فرهادصفت ]

نان از سفره و کلمه از کتاب، 
چراغ از خانه و شکوفه از انار، 
آب از پياله و پروانه از پسين، 
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته‌ايد، 
با روياهامان چه می‌کنيد! 


ما رويا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ... 
دروغ می‌گوييد که اين کوچه، بُن‌بست و 
آن کبوترِ پَربسته، بی‌آسمان و 
صبوریِ ستاره بی‌سرانجام است. 
ما گهواره به دوش از خوفِ خندق و 
از رودِ زمهرير خواهيم گذشت. 
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار 
هنوز علائمی عريان از عطر علاقه و 
آواز نور و کرانه‌ی ارغوان باقی‌ست. 
سرانجام روزی از همين روزها برمی‌گرديم 
پرده‌های پوسيده‌ی پرسوال را کنار می‌زنيم 
پنجره تا پنجره ... مردمان را خبر می‌دهيم 
که آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار 
باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و 
نم‌نمِ روشنِ باران باقی‌ست. 


ستاره از آسمان و باران از ابر، 
ديده از دريا و زمزمه از خيال، 
کبوتر از کوچه و ماه از مغازله، 
رود از رفتن و آب از آوازِ آينه گرفته‌ايد، 
با روياهامان چه می‌کنيد؟ 


ما رويا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ... 
دروغ می‌گوييد که فانوسِ خانه شکسته و 
کبريتِ حادثه خاموش و 
مردمان در خوابِ گريه‌اند، 
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار، 
روزنی روشن از رويای شبتاب و ستاره روييده است 
سرانجام روزی از همين روزها 
ديده‌بانانِ بوسه و رازدارانِ دريا می‌آيند 
خبر از کشفِ کرانه‌ی ارغوان و 
آواز نور و عطر علاقه می‌آورند. 


حالا بگو که فرض 
سايه از درخت و ری‌را از من، 
خواب از مسافر و ری‌را از تو، 
بوسه از باران و ری‌را از ما، 
ريشه از خاک و غنچه از چراغِ نرگس گرفته‌ايد، 

با روياهامان چه می‌کنيد!؟

***************************************************

توضیح: این شعر از آقای سید علی صالحی است با نام اصلی " با آنها که بالای دیوار نشسته اند "

**************************************************

[ شنبه 29 بهمن1390 ] [ 11:6 ] [ کامبیز فرهادصفت ]
تو قهرمان مني چشم هات شمشيرند
و دستهات تفنگ دو لول پرتيرند
دو تا پرنده وحشي دو چشم حاکم وار
که برده هاي زيادي به ان دو زنجيرند
ودختران نجيب قبيله هم حتي
صداي اسب تو را نشنوند مي ميرند
و گونه هاي من انگار فصل خرمالوست
و بوسه هاي تو انگار فصل انجيرند
مرا بگير چنان در خودت که آب شوم
چه رودها که زکوه تنت سرازيرند
بهار مي دهم امسال خنده هايت اگر
کوير خشک لبان مرا فرا گيرند
مرا بگير از اين فصل لاغرو کم رنگ

که روزهاي من از هر چه ناگهان سيرند


شعری از خانم الهام مظفری

[ یکشنبه 23 بهمن1390 ] [ 9:51 ] [ کامبیز فرهادصفت ]

چشم هاي تو قهوه ي ترک است ابروانت هواي کردستان
خنده هايت کلوچه ي فومن گريه هاي تو چاي لاهيجان

ساحل انزلي ست چشمانت موج ها آبروت را بردند
تن داغ تو ماسه ي درياست توي گرماي ظهر تابستان

اي درخت مبارک نارنج تو چراغ محله ي مايي
مرد همسايه ي شما دزد  است شاخه ات را براي من بتکان

مثل اخبار تازه مي ماني كه به چشم كسي نيامده اي
نكند ناگهان يكي برسد برساند تو را به گوش جهان

خبر قتل عام آدم ها صبح يك روز در مزارشريف
خبر يك تصادف خونين عصر يك روز جاده ي تهران

خبر دستگيري صدام مثل يك انفجار در بغداد
خبر دستگيري يك صرب توي شبه جزيزه ي بالكان

آن چنان تشنه ام اگر بدهند آب هاي مديترانه كم است
خبر چند شاخه ي زيتون خبر انتفاضه و لبنان

مستي و مي روي به جانب چپ مستي و مي روي به جانب راست
گاه مثل مقاله اي در شرق گاه چون سرمقاله ي كيهان

ماه مرداد بي تو مي گذرد حيف اين هفت تير خالي نيست
من خودم پيش پيش مي ميرم ديگر اين قدر ماشه را نچکان

شعر از آقای آرش پور علیزاده

[ یکشنبه 25 دی1390 ] [ 9:28 ] [ کامبیز فرهادصفت ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ


ساعت فلش